X
تبلیغات
۩ ۩ زیبای تن فروش ۩ ۩

۩ ۩ زیبای تن فروش ۩ ۩

۩ ۩ ●•·˙·تن فروش عاشق˙••● ۩ ۩

عشق من عاشقم باش...

      

شمع میشوم، در دور افتاده ترین معبد میسوزم و روشنی میبخشم.

 هزار سال میگذرد! عابدی راه گم میکند و به سوی من می آید!

چشمهایش را می بندد تا دعایی بخواند! ابلیس در لباس زنی زیبا

ظاهر میشود و در تاریکی هوسناک معبد عریان میشود! مرا در دست

میگیرد و به برهنگیش روشنی میبخشد! عابد خنده ای شیطانی

 

 میزند!

 من میسوزم و روشنی میمیرد! عابد راه گم میکند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:28  توسط دختری از تبار پاکی ها  | 

يار ازلي...

 

                        

                         

ميدونم اين آپ طولا نيه اما ارزش خوندن رو داره ...

سلام خدا

بازم منم ،الهه ...

خدايا ميخوام يه چيزي بگم كه ثابت كنم دارم از عقلي كه بهم دادي استفاده ميكنم ،

 

بگم خدايا ميفهمم اشتباه كردم ،ميخوام اعتراف كنم...

 

خدايا ميخوام از همين الان شروع كنم . چي رو؟؟؟!!!

 

ميخوام همون طور كه وقتي مهمون مياد خونمون سفره رو براش صاف و زيبا

 

 پهن ميكنيم سجاده ام رو موقع راز و نياز با تو پهن كنم ...

 

ميخوام همونطور كه بيرون ميرم لباس تميز و مرتب مي پوشم و مواظبم چادرم

 

 بالا و پاين يا پشت و رو نباشه  موقع راز و نياز با تو هم رعايت كنم و لباس

 

 پاك و مرتب بپوشم يا نه اصلا بهترين لباسم رو بپوشم و بيام در خونت ...

 

خدايا ميخوام همونطور كه وقتي ميرم بيرون به خودم عطر ميزنم ،فضاي ضيافتم

 

 رو با تو هم غرق خوش بو ترين عطر ها كنم ...

 

خدايا ميخوام همونطور كه با آدمهاي زميني شمرده شمرده حرف ميزنم و حواسم

 

 رو شش دنگ جمع ميكنم كه گاف ندم و خودم هم بفهمم چي ميگم با تو حرف

 

بزنم حتي اگه حرفي باشه كه روزي 5 نوبت بايد تكرارش كنم ...

 

خدايا تا كي به در گاهت بيام با ظاهري نا مرتب و تو به حرمت بندگي بهم نخندي

 

 تا كي موقع حرف زدن با تو به هزار چيز فكر كنم و تو به بزرگيت بگذري و ليست

درخواستهاي بعد ش رو اجابت كني ؟؟؟

 

خدايا واسه ي همه ي بي توجهي هام منو ببخش ... چقدر بزرگ بودي كه

 

به رويم نياوردي و وقتي از سر نياز صدات كردم گفتي جانم ...

 

 

خدايا دنيا دنيا شرمنده ام كه دنيا رو ديدم اما تو رو نديدم ،شب تار وقتي كسي

 

 نبود تا دستم رو بگيره تو بودي و دستم رو گرفتي و نذاشتي تنها بمونم...

 

خدايا الهه ي تو ،عاشق توست پس بايد عاشقانه تو رو بپرسته،خداي من تو

 

 حق داري ناز كني تا من بخرم ،بگم بزرگي اما  رو برگردوني ،بگم رحماني ،

 

رحيمي ،ارحم الراحميني اما بازم نيم نگاهم نكني ،بگم كريمي يعني بدي ما

 

خاكي ها رو با خوبي جواب ميدي ،اونوقت يه گوشه چشم نگام ميكني...

 

آره تو ناز كن ،من بكشم هر چي باشه من عاشقم و تو يه معشوق با

 

هزاران هزار عاشق ...

 

6 ساله كه معني عشق رو بهم فهموندي و امروز عاشق تر از هميشه

 ميپرستمت ميدونم كه لياقتش رو دارم ...

 

به من فرصت بده تا با تو باشم

 

گرفتار تو محتاج تو باشم

 

برايم ناز كن عاشق منم من

 

بزار يك عمر شيداي تو باشم

 

مرا افسون نكن با آيه هايت

 

بزار با عقل در بند تو باشم

 

تو بالاتر ز من ،من گرد و خاكت

 

بزار گردي به درگاه تو باشم

 

همان لحظه كه خاكم را سرشتي

 

برايم قصه ي عشقت نوشتي

 

من انسانم ،همان كه آفريدي

 

ز روح خود در جسمم دميدي

 

خدايا، يار من، معشوقه ي من

 

بزرگم ،سرورم ،اي خالق من

 

نفس گر ميكشم از رحمت توست

 

همي دانم كه اين عشق هديه توست

 

شب تارم، صدايم را شنيدي

 

خدايا از ازل يارم تو بودي...

 

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:18  توسط دختری از تبار پاکی ها  | 

گناهت را نمیبخشم ...

         

چه ساده باورم شد كه دل به من سپردي

 

 كه عاشق من هستي به پاي من نشستي

 

هر شب دعا ميكردم ،خدا خدا ميكردم

 

 واسه به تو رسيدن خدا رو صدا ميكردم

 

بگو دروغه راست نيست،ميگن كه

 

                       دل فروشي

 

 ميگن كه تو يه گرگي لباس ميش ميپوشي

 

دل اسير من رو بگو كه چند فروختي؟؟؟

 

 توي بازي روزگار من باختم يا تو باختي ؟؟؟

 

من نه حلالت ميكنم نه اينكه نفرين ميكنم

 

هر كاري تاواني داره ،فقط اينو

 

           خوب ميدونم. . .

     

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:38  توسط دختری از تبار پاکی ها  | 

آيا كسي هست تن فروشي نكند؟؟؟؟

 

 

به تماشا سوگند

 

       و به آغاز كلام

 

    و پرواز كبوتر از ذهن

 

 

وا‍ژه اي در قفس است ...

 

من زيباي تن فروشم

 

نگاهم را فروختم اما بي هيچ قيمتي!

 

لبهايم را فروختم بي هيچ قيمتي!

 

شرفم را وجدانم را فروختم بي هيچ قيمتي!

 

آري تن فروشي كردم

 

اما بي هيچ قيمتي!!!

 

نگاه را به هوس

 

لب را به غيبت

 

شرف را

 

   وجدان را به حرص و طمع...

 

آري من اينگونه تن را فروختم

 

             هر روز با نقاب بيرون ميروم

 

          و ميفروشم...

 

         

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:43  توسط دختری از تبار پاکی ها  | 

کاش میتوانستی آسمان باشی...

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 17:0  توسط دختری از تبار پاکی ها  | 

و عشق صدای فاصله هاست...

  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:9  توسط دختری از تبار پاکی ها  |